مؤلف مجهول

11

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

حضرت فيضى « 1 » فايض شود و مددى به تو رسد . اين بگفت و غايب گشت . ( چون ) حضرت شيخ از خواب بيدار شد ، ديد كه هيچ‌كس نى . گفت : عجب حالى « 2 » كه با وجود صغر سن ، به اين نوع امر عظيمى غير مكلف را تكليف مىكنند . يا رب ! مرتكب اين امر توانم شد ؟ درين انديشه بود كه باز خواب غلبه كرد . دوم بار آن حضرت صلى الله عليه و سلم به خواب او درآمد و گفت : اى فرزند ! از صغر سن ترسان مباش و رياضت كش كه حق سبحانه و تعالى رياضت هيچ بنده را ضايع نكرده است كه از آن ترا ضايع كند . و همت بلند دار و صغر سن را در نظر ميار . آن بود كه بزرگوار از خواب بيدار شد . به فور « 3 » برخاست « 4 » و وضو ساخت و دوگانه ادا نمود . با وجود صغر سن كه سن آن بزرگوار از دوازده متجاوز نبود رو به رياضت آورد « 5 » ( و ) بر آن امر معهود قدم نهاد . اما در آن صومعه متبركه بودن را شرط ادب ندانست . متفكر نشسته بود كه پيرمردى پيدا شد و گفت : اى فرزند چه انديشه دارى ؟ بزرگوار گفت : اى پير ! انديشهء آن « 6 » دارم كه به اين نوع امر عظيمى مأمورم ساختند و بودن را در آن صومعه رخصت دادند اما درينجا بودن را شرط ادب نمىدانم ، زيراكه در اينجا نبى از انبياء « 7 » سابق عبادت كرده بوده ، من حقير را چه حد « 8 » آن باشد كه در مسكن آن حضرت وطن سازم . درين فكرم كه اگر در جوار او « 9 » صومعه ديگر بنا كنم « 10 » چگونه بود ؟ آن پير گفت : نيك خيال كرده ( اى ) آن كن كه خيال كرده ( اى ) و قرار داده ( اى ) . آن بود كه بزرگوار به مشورت پير در جوار آن صومعه ، صومعهء ديگر بنا كرد ، كه طول او پنج شبر و عرض او دونيم شبر بود و اين صومعه در سه روز به عنايت بىعلت به اتمام رسيد . صبح و شام بلكه على الدوام ممتاز از خلق در آن صومعه تنها مىبود . اگرچه بعضى از رفقا « 11 » التماس اين كردند كه در ملازمت « 12 » باشيم و موافقت كنيم كه سن تو تقاضاى آن نمىكند كه در همچو گوشهء تنها ساكن و محبوس باشى . بزرگوار گفت : اى ياران ! اين امرى است كه « 13 » در ذمهء فقير كرده‌اند ، شمايان در حضور خويشتن باشيد . چونكه آن بزرگوار را حرارت آتش عشق الله « 14 » غالب بود به‌هيچ‌وجهى قبول صحبت و مؤانست آنها « 15 » نكرد و ياران خود را رخصت داد ، و به عبادت پادشاه ازلى و معبود لم‌يزلى مشغول شد ، و از خلق بىنياز گشت . تا مدت هفت و نيم سال كسى « 16 » او را نديد و آواز او را نشنيد و چنان

--> ( 1 ) - ب : فيض ( 2 ) - ب : حال ( 3 ) - ب ، ت : بالفور ( 4 ) - ت : برخواست ( 5 ) - ب : - رو به رياضت آورد ( 6 ) - ب ، ت : اين ( 7 ) - ب : - از انبياء ( 8 ) - ب : ياراى ( 9 ) - ب : آن ( 10 ) - ب : ديگر سازم ( 11 ) - ب ، ت : رفيقان ( 12 ) - ب : + تو ( 13 ) - ب : - كه ( 14 ) - الف ، ت : - الله ( 15 ) - ب : اين‌ها ( 16 ) - ب : كس